تبليغاتX
كبوتر مهاجر
كبوتر مهاجر
سلام.از اونجایی که دوستان بسیار به مبحث مدیریت اسلامی  اظهار علاقه مندی کردن!این بحث رو گذاشتم واسه ی بعد امتحانات ترم که دوستان بشینن با فراق بال بخونن.

حالام وقت واسه نوشتن مطلب ندارم فعلا این مطلب رو از زبون دوست عزیزم ققنوس بخونید تا بعد( البته اتفاقیه شبیه همون که واسه ی لبخندودوستان رخ داد):

آزادی بیان ،حقوق فراموش شده ی من وتو!!!کو گوش شنوا؟؟؟

متنی که می خونید حاصل پروازهای یک کبوتر مهاجر ویک ققنوس است که اگر چیز ی از آن جا مانده باشد چیزی اضافه نشده:

با چند تا از دوستان که از طرفدار های موسوی بودن واز عمل کرد دولت ناراضی قرار گذاشتیم یه سری به ستادای کاندیداها بزنیم.به دوستان گفتم بریم از هر دو طرف سوال کنیم واز زبون خودشون بشنویم،اصلا من هم منتقد دولتم.گذشت ومانرفتیم ستادا تا فرجه ها وبچه ها رفتن وموند کله گندشون ودر واقع سر دسته،بهش گفتم میای بریم؟گفت باشه واسه روز یکشنبه ۱۰/۳/۸۸ ساعت ۱۸:۳۰ تو ستاد احمدی نژاد قرار گذاشتیم،همون روز رفتم آشیونه کبوتر مهاجر براش تعریف کردم وگفتم :تو با ما میای ،گفت آره بدم نمی یاد.قرار گذاشتیم با سرویس ۱۷:۱۵بریم شهر(قابل توجه دوستان :دانشگاه وخوابگاه ما کمی تا قسمتی خارج شهر است) گفت :هم کار داره هم بریم یه کم سر به سر بچه های احمدی نژادی بزاریم.آدم علافه دیگه

خلاصه ساعت۱۷:۱۰ همدیگرو دیدیم.مهاجر لباس سر تاپا سبز پوشیده بود که بگه میرحسینیه،منم از دارایی ها تنها خودکار سبزم وگرفتم دستم و راه افتادیم.۱۷:۳۰ رسیدیم جلوی ستاد مرکزی احمدی نژاد البته قسمت خواهران.ستاد اون موقع روز شلوغ نبود ولی با همه ی خلوتی چند تا از پرنده های آشنا بازم اونجا بودند.با چشم وابرو بهشون فهموندیم که ما الان شما رو نمی شناسیم.پشت میز کامپیوتر خانوم جوونی نشسته بود،ازش پرسیدیم سوالای مارو کی جواب میده؟گفت :اطلاعات من کمه ولی اگه می خواید می تونید با کارشنا سای ما صحبت کنید.گفتیم ما همسنیم واطلاعتمون احتمالا در یه سطح ما تا کی صبر کنیم کارشششناستون بیاد؟!گفت اگه بتونم جواب میدم،ندونمم خوب میگم نمی دونم بفرمایید:

با قیافه حق به جانب شروع کردیم به سوال کردن وتا تونستیم هر چی شبهه تا اون موقع مطرح شده بود ونشده بود رو ازش پرسیدیم.کبوتر بنده خدا که مدام با پرنده های آشنا چشم تو چشم می شد خندش گرفته بود وخنده اش رو به صورت تمسخر به در ودیوارستاد پرت می کرد.

اون بنده خدا که حسابی از دست ما دوتا گیر افتاده بود با صدای یه کم لرزون اما قاطع سعی می کرد جواب ما رو بده.

آخرش هم یه جمله گفت که خیلی خوشم اومد گفت:ببین اگه احمدی نژاد برای من آب نیاورد،نون نیاورد  ،برقو گاز نیاورد عزت آورد که دوست دارم به همه بگم ایرانیم وبه احمدی نژاد رای میدم.(سادات:اینجای نوشته ی ققنوس وکه می خوندم یاد حرف آقای  کرباسجی افتادم توی فیلم انتخاباتی آقای کروبی که گفت مردم ما عزتشون به اینه که شکمشون سیر باشه؟خوب شدنمردیم و معنی عزتم فهمیدیم)خلاصه که وقتی گفت زنگ زدیم که کارشناسمون بیاد .کبوتر تا فهمید کارشناس آشناست گفت خوب معلومه که ما دو تا دانشجو نمی تونیم جواب کارشناستونو بدیم،آخرشم مثل همیه ی اینجور افراد گفتیم قانع نشدیمو بحث رو تموم کردیم.به پیشنهاد کبوتر قبل از رفتن راستشو به مسئول ستاد خواهران گفتیم وگفتیم بگید بچه هاتون احساساتی نشند اگه با منطق پیش برن مطمئن باشن که حریف کم میاره، هزینه اش فقط کمی تلاش برای کسب اطلاعاته.مسئول ستاد کلی از ما تشکر کرد(سادات:دستش درد نکنه کلی تحویلمون گرفت اونم با اون گندی که زده بودیم)وقتی داشتیم می رفتیم اون خانم جوون که فکر می کرد طرفدار میرحسینیم ازمون تشکر کرد وگفت اگه می موندید کارشناسمون می تونست جواب سوالاتتونو بده،گفتیم برمی گردیم که البته کبوتر پرید ورفت ودنباله آب ودونه واسه لونه.

ساعت ۶:۳۰دوست میرحسینیم رو دیدم ورفتیم ستاداحمدی نژاد وبا هم قرار گذاشتیم که حسابی بکوبیم،آقایی بود که بهش می گفتن سید قرار شد جوابمونو  بده،تا اونجایی که می تونستیم ایراد گرفتیم حتی از در ودیوار ستاد وسید هم خداییش با کلی طمانینه جوابمونو داد.فکر نکنید چون طرفشم می گم اینو دوستم میگفت.

کارمون که تو ستاد احمدی نژاد تموم شد راه افتادیم طرف ستاد موسوی از کبوتر مهاجرم خبری نبود،کدوم مهاجری یه جا آروم می گیره که کبوتر ما بگیره؟!وارد ستاد که شدیم ناخودآگاه یاد پارتیا افتادم بسم ا.. گفتم و رفتم جلو.وقتی گفتم سوالامونو باید از کی بپرسیم:فرستادنمون طبقه ی بالاتوی یه اتاق :از کسی که تو اتاق بود پرسیدیم سوالامون رو جواب میدید ؟گفت آره.جوون بود تقریبا همسن وسال همون دختر احمدی نژادی البته با تیپی کاملا متفاوت.هنوز حرف نزده بودیم که پرسید به کی می خواید رای بدید،گفتم تو مرحله ی تحقیقیم(چیه توقع داشتید چی بگم؟)اون هم رفت یه بروشور ازآقای موسوی آورد که بخونیم.در حین مطالعه کبوتر زنگ زد وگفت قصد بازگشت به آشیونه روداره،پرسید کجایی؟گفتم ستاد سید،بعد از این که اعلام آخرین ساعت حرکت سرویسو کرد گفت که میاد اونجا ببینه چه خبره ،فقط برم دنبالش.خوشحال شدم که داره میا د بلاخره یکی دوتاپیرهن بیشتر از من پاره کرده بود واطلاعاتش بیشتر بود.وقتی دیدمش گفت خسته ام.اصلا حوصله ی اینجا اونم با این همه صدای دوبس دوبس رو ندارم .گفتم پس چه کار میکنی؟گفت به شرطی میام که خودت حرف بزنی.گفتم:باشه.

رفتیم داخل دیدیم بحث داغ گشت ارشاده.دوستم پرسیده بود که آیا گشت ارشاد در حیطه ی وظایف رئیس جمهوریه؟دخترک هم جواب داد که آره....

کبوتر برخلاف چبزی که گفته بود نتونست ساکت بمونه وگفت که اصلا این طور نیست گشت ارشاد زیر نظر نیروی انتظامیه که حتی خود احمدی نژاد هم به شیوه اش انتقاد داشته،گفتم:اصلا نظرتون راجع به اینکه آقای موسوی تو دوران نخست وزیریشون طرحی داشتندکه  به افراد بد حجاب حتی گواهینامه هم ندید وموهای پسرا از حد متعارف بلندتر نباشه و...چیه؟

این قضیه رو که پیچوندو گفت حتی کروبی و رضایی هم گفتن که گشت ارشادو بر می دارن.کبوتر گفت:سوال مارو که جواب ندادید،خوب اونام لابد نمی دونن این تو حیطه ی وظایفشون نیست!!!راستی مردم ما مشکل اساسی ومهمشون گشت ارشاده که اینقدر ایشون روش مانور می دن؟(همینجوری که ما بحث می کردیم به تعداد نفراتی که میومدن تو اتاق و پاسخ گوی !!ما بودن اضافه میشد.)

.

.

مداوما توی بحث مجبور بودم بهشون تذکر بدم که بحث رو منحرف نکنند،کار رسید به سیاست خارجی وکنفرنس دوربن

یکیشون گفت دشمنای امام علی  بهش احترام می ذاشتنو همه دوستش داشتن وبا دشمنانش برخورد نمی کرده.کبوتر گفت اصلااینجور نیست امام جاذبه ودافعه داشتن برید تاریخ بخونیدببینید با اون کسایی که عناد داشتن با اسلام، با ظالم،با کسی حق کسی رو می خورده چی جوری برخورد میکردن.(سادات:وسط حرف فهمیدم یکی بالای سرم ایستاده همش انتظار یه ضربه از بالا سرم رو داشتم،حقیقتا اصلا آمادگی واسه شهادت رو نداشتم،البته خوب اگه لیاقت باشه دیگه نمی شه کاریش کرد)

خیلی حرفا شد همون چیزایی که روزی هزار بار دور برتون می شنوید با همون جوابها فقط فرق این بود که کسی به حرفای ما گوش نمی کرد فقط صحبت های خودشون رو آماده می کردند...کم کم جمع سه نفره ی ما شد ۲ نفر وجمع ۱ نفره اونا شد ۸ نفرو من دیگه صدای بغ بغوی کبوتر رو نمی شنیدم صداش پشت فریادای اونا گم شده بود.آنچنان سرمون داد می زدن که مدام مجبور بودیم بهشون بگیم آروم باشن.

کبوتر گفت چطوره از اقتصاد بگیم برنامه ی اقتصادی آقای موسوی چیه؟که یکیشون گفت ما حق نداریم در این مورد حرف بزنیم چون اصلا ما در این حد نیستیم و...

گفتیم در حد خودمون حرف میزنیم قبول نکردند !!!!!باز بحث برگشت به دوربون:

گفتن چطوره اگه به سمت رئیس جمهور ما گوجه پرت کنند بد نیست!ولی کفش پرت کردن سمت بوش ایراد داره وهو ش می کنید؟

کبوتر گفت مهم اینه که اون کفشو کی پرت کرده،گوجه رو کی؟اون کفش رو یه عراقی پرت کرد که آمریکایی ها براش به اصطلاح دموکراسی برده بودن یه مظلوم،گوجه رو یه اسرائیلی ؟!!(نازی اسرائیلی هام مظلومند ودارند از دست این ظالمای فلسطینی می کشند)همین جا رسیدیم که یکی از اون جمع ۱+۷ برگشتو گفت:عراقی مظلوم؟!اون عراقی ها حقشونه که یکی مثل صدام بالا سرشون باشه،مگه آمریکایی چی کارشون کردن غیره اینه که نجاتشون دادن؟ به اینجا که رسید پا شدم وگفتم من جوابمو گرفتم،بریم.

ساعت ۲۰:۲۵ بود وداشتیم آخرین سرویس رو از دست می دادیم که دیدیم یه بابا بزرگی اومده دنباله علت بلوا می گرده مام که فکر می کردیم منجی پیدا کردیم .رفتیم طرفش.گفتم :ما اومده بودیم چند تا سوال بپرسیم؟گفت پس چرا اینقدر سر وصدا راه انداختید؟

کبوتر گفت ببین حاج آقا!!!!به نظرتون من دروغ می گم؟گفت نه اصلا.

گفت ما دونفریم که اومدیم دوتا سوال بپرسیم ولی بچه هاتون ۸ نفری اومدن .ما از شما یه نماینده خواستیم ...اونوقت می گید ما بلوا راه انداختیم؟

گفت:شما حق ندارید اینجوری حرف بزنید بچه های ما اصلا اینجوری نیستند شمایید که اومدید اینجا رو بهم بریزید.گفتیم خیلی ممنون معنی زنده باد مخالف من رو هم فهمیدیم وراه افتادیم که بریم.پشتمون گفت از اولش هم معلوم بود واسه چی اومدید اینجا...البته شاید هم حق داشتند چون باور نداشتن آدم به تیپ مام می تونند یکی از طرفداراشون باشن حتی اگه سرتا پا سبز بپوشن مثلا چادر سبز...

بعدا فهمیدم دوستم رفته بوده دنبال این آقا که مسئول ستاد بوده وگفته یکی رو بزار پشت میز که یه چیزی حالیش باشه ودر ضمن بچه های ستادتون  رو سر دو تا از دوستای من خراب نکنید.

بحث اون شب اصلا مهم نبود،مهم نبود که اون شب وشبهای دگر هم به چه مقدساتیمون توهین کردند،آب دیده شدیم. مهم این بود که به دوستم ثابت شد هر گردی گردو نیست مهم اینه که امثال اون با دید باز همه چیز رو ببیند وانتخاب کنند نه بر اساس شنیده ها وتبلیغات.

جالب اینجاست که دوستم هر جا می شینه این قضیه رو مثل نقل ونبات پخش می کنه.

یه نکته دیگم می خوام بگم ما دلایلمون خیلی محکمتر از اوناست فقط کافیه اسیر جنگ روانی سبز پوشها نشیم.

بعد از ماجرای اون شب نمی دونم چرا یاد این حرف شهید آوینی افتادم:"دوست من می دانم چه می کشی می دانم؛اما تو در دامنه ی آتش فشان منزل گرفته ای باید بدانی که چگونه می توان زیر فوران آتش زیست. ما را خداوند برای زیستنی چنین به زمین آورده است چرا که مرغ عشق،ققنوس است که در آتش می زید،نه آن که رنگین کمان می پوشد ودر بوستان های عافیت شکر می خوردوشکر شکنی می کند. مگر سوخته وسوخته جانی را جز از بازار آتش می توان خرید؟!"

وبه رسم کبوتر مهاجر :یاعلی مدد

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 توسط سيده زينب |
Blog Skin